تبليغاتX
my life
my life
everything
 

مرغ مینایی خریداری کرده و اسمش را آنی نهادیم

پدر می گوید : این چه اسمیه ؟

اسمشو بزاریم قاصدک

در نهایت نازی صدا می کند آنی ما را

پنجشنبه ششم بهمن 1390 | 11:34 PM | mahyar |
اگر غم را چو آتش دود بودی

جهان تاریک بودی جاودانه

سراسر جهان را گر بگردی

نمی بینی خردمندی شادمانه

چهارشنبه پنجم بهمن 1390 | 9:31 PM | mahyar |
شاملو مرد

آیدا زنده است

عشق

...........

سه شنبه چهارم بهمن 1390 | 4:8 AM | mahyar |
به نام خدا

به نام دین

به نام تو

به نام عشق

به نام زن

به نام وطن

به نام شعر

به نام شهوت

نه دیگه بسه

به نام خودم

 

سه شنبه چهارم بهمن 1390 | 2:49 AM | mahyar |
و عشق بود آن حس مغشوشی که در هشتی محصورمان می کرد .
یکشنبه دوم بهمن 1390 | 2:36 AM | mahyar |
و آن جا که نام تو آغاز می شود

من تمام می شوم

دوشنبه بیست و ششم دی 1390 | 6:45 PM | mahyar |
به بوسیدن عکس که عادت کنی فردا روز تازه ای نیست (یغما گلرویی)

من روز تازه نمی خوام(مهیار)

........

یکشنبه هجدهم دی 1390 | 11:23 PM | mahyar |
خریت هم در این معنا مقدس است . پس اشتباه من چه بود ؟ اشتباه من این بود که گمان کردم که هر چیز مقدسی خوب است. خوب آن چیزی است که منفعتش بیش از ضررش باشد . خریت آن است هر چه عقل گفت و خصوصا آن چه دیگران توصیه کردند ، عینا برعکش عمل کنی . الان در دلت می خندی و می گویی : مگه خرم ؟ بله . عاشق که شوی ، خر هم می شوی . یعنی مشکلات از جایی می شود که می دانی خلاف عقل عمل می کنی ، اما فکر می کنی این کار مقدس است و لذا آن قدر می تازی که نیست می شوی و عرفا می گویند : فنا فی الله و عین القضات تعبیر جالب تری دارد که می گوید : بدان جا رسی که نه عاشق ماند و نه معشوق و جملگی عشق باشد . این تعبیر بسیار زیباست و این که می گویند ، عشق یک طرفه ، عشق نیست و یا فایده ندارد ، را زیر سوال می برد ، زیرا کمال عشق خود عشق است نه طرفین رابطه ، اساسا فرق عشق با سایر روابط همین است که در بقیه موارد طرفین اصل اند و رابطه قائم به آن هاست و آن ها که نباشد ، رابطه ای نیست ، اما گیرم معشوق نباشد ، معشوق ، همین معشوق زمینی در سرای ابن سلام  باشد ، عاشق اگر عاشق است ، عشق می ورزد ، اصلا معشوق خود عاشق دیگری است ، عاشق باز عشق می ورزد . در دلت می گویی این که خریت است ، من هم همین را می گویم ، اما این ذات عشق است ، اما این کلمه را این قدر در ذهن ما مقدس کرده اند که می خواهیم به هر رابطه ای نام عشق بگذاریم و غافلیم که عشق نیست و حکایت جاهلی است که می گفت : دیگه از دست خدا کاری برنمی آید ، مگر ابوالفضل شفایش دهد ! همه ی مفاهیم را همین طور با هم قاتی می کنیم . اصلا عشق را می توان طور دیگری هم تعریف کرد و آن این استکه قید رابطه را از آن حذف کنی ، چون تا می گویی : رابطه ، مفهوم دوطرفه بودن به ذهن متبادر می شود ، حال آن که بسیاری از روابط یک طرف است و خلاصه می توان گفت : عشق ورای رابطه است و حتی اگر رابطه لزوما باید امری  دوطرفه تعریف شود ، عشق را باید جدای رابطه انگاشت . ما آن قدر این مفهوم والا را به بازی گرفته ایم که هر کسی به خود اجازه می دهد که بگوید : عاشق شدم و طرف مقابل سریعا می پرسد ، عاشق چی شدی ؟ و این پرسش اشتباه اندر اشتباه است . شعار نمی دهم ، اما باید بدانید که عشق خودش اصل است و نیاز به دلیل ندارد و تازه هر وقت برای محبت و دوست داشتن کسی دلیل داشتید ، بدانید که همین مشخص می کند که عاشق نیستید . چون اگر دلیلی برای دوست داشتن کسی وجود داشته باشد یا این دلیل به موقعیت او بر می گردد یا به شخصیت او و در هر دو صورت عشق نیست . موقعیت مثل این که فرد دانشجوی فلان رشته ی خاص است و شخصیت مثل این که راست گو است و حال آن که  این ها را عقل انتخاب می کند و همین عقل حکم می دهد که اگر این ویژگی ها در فرد دیگری بارز تر بود  ، سراغ آن دیگری برویم و در این جا بحث از تعهد به میان می آید و باید گفت : از آن جا که اخلاق در جامعه ی در حال اضمحلال است ، کاری از تعهدات اخلاقی برنمی آید تا چه رسد به تعهدات قانونی و حقوقی .

در این باب که عشق به اختیار است یا به حکم جبر باید گفت : عشق بی دلیل بی دلیل هم نیست ، یک جاذبه ی اولیه وجود دارد که فرد را به معشوق جذب می کند و فرد دو راه دارد ، اول راه عقل است که طریق سنجش موقعیت معشوق با دیگران است و راه انتخاب که این دیگر عشق نیست و دوم پایبندی به همان جاذبه ی اولیه و چشم بستن بر دنیا و عیوب معشوق . پس بی دلیل نمی گویم که اسم هر چیزی را نباید عشق گذاشت . خود شما قضاوت کنید . شما به عنوان یک انسان در تعامل با سایر انسان ها ، این نیروی جاذبه ی اولیه را در افراد مختلف می بینید . فردی را می بینید که زیبا رو است و اندام مناسبی دارد و از نظر اعتقادی و سیاسی و ... هم مسلک با شماست ، خوش اخلاق و پولدار و مشهور هم هست ، به طور طبیعی همه ی  این ویژگی ها در یک نفر جمع نمی شود و بنابراین در عالم خارجی فردی رو به روی شماست که بعضی از این ویژگی ها را داراست و بعضی را نه ، بنابراین باید از میان این ویژگی ها آن هایی را برگزینید که مطابق با سلیق ی شماست و فرد مورد نظر را با سایرین مقایسه کنید و همه ی این ها حکم عقل است و بسیار هم نیک و پسندیده ، اما عشق نیست .

این که رابطه ای را شروع کنیم که بعد از آن عشق یه وجود آید ، فاجه است، بعد از شروع رابطه ، چیزی که شکل می گیرد ، عادت است و این که می گویند ، ازدواج کنید ، عشق بعدا خودش می آید، اشتباه بزرگی است . آن چه به وجود می آید ، عادت است ، طبیعی است که کسی به شما محبت می کند و شما هم به او محبت می کنید و هم دیگر را دوست خواهید داشت و به حضور هم عادت می کنید ، من نمی گویم که عادت بد است ، اما باید بدانیم که با عشق متفاوت است . برای مثال ببینید چند دوست صمیمی داشته اید که ایامی روز و شب را با هم سپری می کردید و حالا اصلا بود و نبودشان برایتان مهم نیست و این را بگذارید کنار آن اولین باری که عاشق شدید ، همان عشق کودکیتان و می بینید که هنوز هم آه از نهادتان بر خواهد آمد و ته دل می گویید : ای کاش .

حال این شمایید و تمام کمبود ها و حقارت ها و تمام ثمره زندگیتان و یادتان باشد ، بزرگی معشوق به بزرگی  این ها وابسته است ، زیرا انسان یا دنبال مشابهت است یا دنبال آن چیزی که خودش ندارد و هر چه دغدغه های شما در زندگی به امور مهم تری تعلق داشته  باشد ، معشوق شما علو بیشتری خواهد داشت . اهمیت معشوق هم به شخصیت شما وابسته است . زیرا عده ای عشق خود را پنهان می کنند و این جا معشوق اصلا اهمیتی ندارد ، اما آنان که محبت می کنند و عشق خود را ابراز می کنند ، باید مراقب باشند که محبت بی قید و شرط خود را نثار چه کسی می کنند .پ

اگر آن جاذبه ی اولیه که تنها دلیل عشق و نقطه ی اتکاء عشق است ، از بین برود ، بعضی انسان ها عشق شان تبدیل به نفرت می شود . در صورتی که عاشق واقعی در مرحله ی کمال اصلا معشوق را هم مد نظر قرار نمی دهد تا چه رسد به ویژگی هایش .

این که عشق را به آتش تشبیه کرده اند ، از جهاتی درست است و از جهاتی نه . افلاطون می گوید که چیزی در جهان مثل به ما نشان داده اند و ما به دنبال مثال آن در زمین می گردیم . اگر این را بپذیریم ما یک نمونه ی کامل دیده ایم و حالا شبهی از او و مدل ناقصی از او که تازه هزار ناز و ادا هم دارند به ما داده اند و گفتند : این نیمه گم شده ی تو . لذا وقتی زمانی گذشت و تفاوت ها آشکار شد ، آتش عشق فرو کش می کند . این ایراد از آن جاست که چنین  عشقی به کمال نیست . عاشقی که عشقش به کمال رسیده به معشوق توجهی ندارد و لذا عشق برایش همه چیز است و اگر چنین نکند ، هی باید بگردد و بگردد و بگردد و دست آخر هم آن چه می خواسته نمی یابد . شما بگویید ،هوس بازان مگر جز این می کنند ؟

مثل عشق ، مثل درخت است و عشق ریشه ی درخت و از همین جا تفاوت عشق و هوس هم مشخص می شود . هوس ریشه ندارد و درخت بزرگی است با ظاهری سبزو فریبنده ، اما با کوچک ترین بادی سر به آستین خاک می ساید . اما عشق یک نهال کوچک است با ریشه هایی تناور و شاید خودرو هم باشد . اگر به آن توجه کنی ، آبیاری اش کنی . رشد می کند و اگر از طرف هم معشوق علاقه ای باشد ، معشوق خورشید وجودش را به این نهال می تاباند و این نهال رشد می کند و اگر این عشق واقعی باشد ، نه از سر کمبود و حقارت و عقده های فروخورده ، این عشق ثمره و میوه خواهد داد و میوه ی آن هر چیزی می تواند باشد ، جز آرامش . که عاشق در مرحله ی کمال  در برابر معشوق هم چیزی کم دارد و آرام نیست . حال اگر عشق ، عشق باشد ، معشوق هر چه ناز کند ، هر چه بدی و بد خلقی کند ، ریشه ی زیر خاک را که نمی تواند از بین ببرد و باید دانست که عده ای بی معشوق نمی توانند ، زیست کنند و لذا به ریشه های لگد کوب شده ی نهال عشق ، عشق دیگری پیوند می زنند ولی این کجا و آن کجا و ای بسا این درخت پیوندی ، عشق هم نباشد و تنها راه گریزی از عشق و هجران .

 واضح است انسان های منطقی خریت نمی کنند ، این انسان ها گمان می کنند ، عشق مثل یک دکمه است که هر وقت آن را فشار دهی ، موتور عشق شروع به کار می کند و فرد عاشق می شود و لذا وقتی از عشق صحبت می شود برای آن معیار و حتی سن تعیین می کنند و فکر می کنند که عشق یعنی ازدواج ، همین ها وقتی عاشق می شوند ، آن وقت وضع و حالشان تماشا دارد که خودشان هم به حرف ها و تفکرات گذشته شان می خندند ، انسان احساساتی از لحظه ی نخست، حقیقتی به نام عشق را پذیرفته و تکلیفش با خودش روشن است .

حقیقتی که از همه چیز مهم تر است این که درست است  عشق یک واقعیت انکار ناشدنی است و این هم درست است که خیلی چیزها را با عشق اشتباه می گیریم ، اما از حقایقی است که مشکک است به بیان بهتر شدت  و ضعف  دارد .

سه شنبه ششم دی 1390 | 0:52 AM | mahyar |
عشق محبت مفرطه است .

عشق مبتنی بر معرفت (شناخت) است .

معرفت یا موجب عداوت است یا محبت .

در صورت اول شر محض و در صورت دوم خیر محض خواهد بود .

من می گویم : عشق اگر عشق باشد ، درب معرفت بسته است آقای سهروردی .

هر چه هست دوستش دارم که اگر غیر این بود خود خواهی بود .

 

شنبه سوم دی 1390 | 10:38 PM | mahyar |
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید                                       گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

وای به حال آن که یلدایی با یلدایی داشته و حالا نه یلدا هست و نه این یلداست .

 

چهارشنبه سی ام آذر 1390 | 9:9 PM | mahyar |
درباره وبلاگ

سلام
من مهیار هستم
اگرخواستید من را لینک کنید تا خوانندگان وبلاگم زیاد شود و روحم شاد ، من هم شما را لینک خواهم کرد .
اگر تشریف آوردید کامل بیایید و فقط پست آخر را نخوانید.
my profile is active
طراح قالب